|
یادش به خیر آن روزها باران که می زد آسیمه سر از خانه تا هم می دویدیم بی چتر و با لبخندی از دیدار دیگر بر سنگ فرش کوچه با هم می دویدیم بیگانه با دنیای بی احساس حتی در خانه همسایه ها هم می دویدیم زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو با دست هم بی راهه را هم می دویدیم می گفتمت: هر روز باران کاش می زد در سایه اش هر روز ما هم می دویدیم می گفتی ام : کاش آسمان هم راهمان بود هر بار با هم تا خدا هم می دویدیم امروز اما خیس باران بی تو هستم... با یادی از وقتی که با هم می دویدیم شاید بشویند ابر ها از خاطراتم آن روز هایی را که تا هم می دویدیم... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 13:16 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
سلام مرگ! نفسم را تمام کن بیا ! به چشم به راهت سلام کن چقدر دیر رسیدی... دلم گرفت... بخند! عذر به آخر کلام کن توان صبر ندارم به من ببخش... دمی به شادی شاعر حرام کن ببین چقدر خوشم من ز دیدنت! بمان و دل خوشی ام را مدام کن بیا و دست ملرزان! بیا بگیر مجال بی ثمری را ... رهام کن! + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 12:43 توسط هورمزد یعقوبی نژاد
به سایه سار خیال تو خانه خواهم کرد تو را و آمدنت را بهانه خواهم کرد بهار کوچه ی پر یاس خیس باران را به انتظار غریبی نشانه خواهم کرد ز تاب موی رهایت به باد خواهم گفت به شوق شاعری اش نیز شانه خواهم کرد! نوید آمدنت را به چشم خواهم داد ز شوقم اشک به دامن روانه خواهم کرد چه خوب! آخر غم ها تویی که می آیی، منم که آمدنت را ترانه خواهم کرد... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 15:25 توسط هورمزد یعقوبی نژاد
قدم قدم رمقم را به جاده می بازم قمار قافیه را سخت ساده می بازم تنم ز شرم حضورت چو ابر می گرید به شاه بیت خیالت پیاده می بازم دو پای آبله ام بی قرار می سوزد٬ دلم به حال خودم کایستاده می بازم به رسم تیره ی تقدیر بی تو بودن ها دوباره دست به دستت نداده می بازم قمار زندگی است این ! به حکم چشمت دل میان آتش راهت نهاده می بازم... + نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 12:21 توسط هورمزد یعقوبی نژاد
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 15:57 توسط هورمزد یعقوبی نژاد
دل تنگ شدم باز برایت جان می دهم آخر به هوایت دوری ز تو دیری است که با ماست چون یاد خم زلف رهایت عمری است غریبانه نگاهم تر می شود از خاطره هایت خون ریخت ز دل بازی تقدیر غم نیست اگر ریخت به پایت تنها شده ام... حال غریبی است... تنگ است دلم باز برایت + نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388 11:19 توسط هورمزد یعقوبی نژاد
بی تو دیشب عشق حیران مانده بود روی دستش آب و قرآن مانده بود رفته بودی نرم نرم از کوچه ها از عبورت بوی باران مانده بود رفته بودی شاعری جان می سپرد بهر تقدیم تواش آن مانده بود بر لبان از دوری ات افسوس ها بر جگر ها جای دندان مانده بود رفته بودی عشق فریادی نداشت در گلویش بغض هجران مانده بود آه دیشب... آه دیشب... ماه ! ماه! آه دیشب ماه پنهان مانده بود... + نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 9:31 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
یا لطیف
شعری در قالب چهارپاره وقت آن است دهان باز کنید کرم های که ورا منتظرید آی مردان سیه پوش شتاب! شاعر اینجاست چرا منتظرید؟! خفته آرام تر از واژه ی خواب مانده مست از عسل مسکر مرگ خسته بر خلوت خون بار خیال طرح گل مردگی از تیغ تگرگ آه مردان سیه جامه ی زرد! بی دلیلان تهی روح پلید ! بال را شاعر شب چیره گشود مرد بی حاشیه از بام پرید... باز بی همهمه بر دار عدم راه اندوه تنی خاتمه یافت دست بافنده ی شب رنگ گلیم ناگهان بافته ی خویش شکافت! خورد آن هستی پر واژه به خاک بست بر سوی عدم قامت خویش رفت آن شاعر ماتم زده رفت! مرد آن غمزده ی روح پریش... + نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 19:9 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
باز نامت پشت بغضم گير كرد + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 11:45 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 14:17 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 12:15 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
برای پدر بزرگ عصر غمناک جمعه ای سرد است درد غربت ٬ ملال تنهایی می گدازد مرا و می دارد دیده ام را دوباره دریایی * قاب عکسی نشسته بر دیوار گوید از خاطرات من خاموش: یاد ایام کودکی٬ آری! پیرمردی و کودکی بر دوش * کودکی از تبار نخلستان٬ که عطر شرجی گرفته اندامش پیرمردی ز عشق او لبریز می زند مهربان صدا نامش * حال از روزگار بی برگشت گشته آن طفل ٬ مرد مردستان نیم دیگر ولی ز آن تصویر پیر مرد و غروب قبرستان * رفته حالا ز خانه پیر صبور پانزده سال می رود زآن روز داغ دل را زمان چه بی معناست بهر مادر چنان همین دیروز * کاش بود و سروده ام می خواند درد و رنج غریبی ام می دید کاش بود و نوازشم می کرد و از نگاهم شکوفه بر می چید... + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 17:22 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
راهی ام این بار آری! نه ! مردد نیستم می روم هر جا شود دل گیر مقصد نیستم جان باران٬ آبشارم٬ موج دریایم هنوز ایستا با جبر سد گر راه بندد نیستم کوه سختم٬سرو پیرم٬ریشه هایم تیشه کُش برگ پایان دیده ی زردی که افتد نیستم استوارم٬ راسخم٬استاده ام ٬ طوفان کجاست؟! شاخسار بید مجنونی که لرزد نیستم برقرار از هست هایم خواه کم٬ ناچیز٬گم سرکشم ٬ آزاده ام ٬ درگیر باید نیستم جاری ام ٬ رودم٬ دمم ٬ بی بازگشتم ٬ می روم! ترجمان رفت هایم ٬صرف ((آمد)) نیستم می دوم تا می توانم ٬ می توانم تا دوم مرد ماندن٬گام درجا٬ ایست شاید نیستم؟! مرد جنگم ٬ شیر میدان ٬ سینه ام رویین سپر تیغ دوران آزمایم٬ امتحان رد نیستم! + نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387 14:0 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
درد آشنای شاعر دل غصه های سخت! + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 10:10 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
دوباره غم زده در کنج خانه شدی + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 15:49 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
می روم در دل خاک تو ولی بر جایی قلب من همره توست چه به آن می آیی! + نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 19:38 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
چه ایامی که با افسوس طی شد
چه شب هایی که من بی تاب بودم چه غفلت ها که در یادم غزل کشت چه باران ها که آمد خواب بودم هزاران شام پیش از صبح رفتن نگاهم خیره شد بر آسمان٬ رفت! خیال آلود و چشم آسای خفتم سحر شد ٬ هور سر زد ٬ کاروان رفت چه فرصت ها که در اندیشه ام سوخت ز آتشبار ترس افزای تردید سر از اوهام روح آزار پرشد لب از شاید٬ ولی٬ امای تردید چه رویا ها که دیدم جمله شیرین به بیداری نماندم هیچ در یاد به دوشم کوه غم زین خواب مرگی است از این نسیان هزاران بار فریاد + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 12:0 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
از سپهر تار و ابر آلود شب بغض دیرین در گلویم جان گرفت خواستم از درد گویم٬ ابر گفت خواستم گریان شوم ٬ باران گرفت! رو به بالا با فغان گفتم : خدا ! کودکی خندید در آغوش مام ملتمس گفتم بلایم سخت شد وارهید از گوشه ای مرغی ز دام خیس و باران خورده خواندم زیرلب بی پناهی گشت از اندازه بیش پیرمردی سویم آمد٬ بی امان داد بر دستان خیسم چتر خویش خون دل خوردم سرودم ٬ روزگار قلب هایی پاک بر شیطان سپرد ناگهان از پا ربا خواری فتاد کودکی فریاد زد: ابلیس مرد! لحظه ای حیران شدم ٬ یک اتفاق؟! بلبلی یکباره بر آواز شد راستی می بیندم؟ او با من است؟! آسمان تیره کم کم باز شد... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 11:41 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
می شناسم اثر خیس قدم هایت را
تو رهاورد سکوت و نم باران داری ابر شب رنگ در آمیخته با آرامش که پس خامشی ات قصه طوفان داری شور شیرین سرایش ز توام بر جان است ای که افکار مرا دست به دامان داری ململ ذهن نوازی و نمت شعر افزا چشم عشاق به هر گریه تو گریان داری بسته ای سلسله بر کلکم و می جنبانی ای که رگبار غزلناک فراوان داری می فشانی به سرم رشته ای از مروارید شوق سازا به لطافت چو من ایمان داری! اشک و رخساره ی من در شرف دیدارند خواهم ای ابر که باریده و پنهان داری آشنای من شبگیر شدی دیگر تو! که به هر واژه ی شعرم سر پیمان داری می شناسم اثر خیس قدم هایت را تو رهاورد سکوت و نم باران داری.. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 11:9 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
چشمان باز به فردای روشنت
لا لای خاطره ها خواب می کند ای شمع شام شکاف ای زلال نور ننگر به پیش که بی تاب می کند جانم برای تو فردا بسوز پیش! با یاد رفته غمت آب می کند دنیای دیگر فردا هنوز هست خندان به شب لب مهتاب می کند قدری بخند ٬ببخشا به شام نور تصویر توست که شب قاب می کند سروی! خمیده چرا؟! استوار باش باران وجود تو سیراب می کند گویم ز اشک حذر کن ! بگو به چشم چون دوره ای است که ایجاب می کن. + نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 11:7 توسط هورمزد یعقوبی نژاد |
|
| ||||||